تبليغاتX
آلونکی برای اندیشه

"ف "و "م "عزیز لطفا این پست رو نخونید.چون با خودم قرار گذاشتم که دیگه راجع بهتون حرف نزنم و ننویسم ولی نمیشه.تنها جایی که میتونم حرف دلم رو بنویسم و یه ذره آروم شم اینجاست.میدونم که فقط شما این پستو میفهمید و برای بقیه بی معنیه ولی فقط شما نباید بخونید.لطفا این پست رو...


توی اتاق قدم میزدمو با خودم شعری رو زمزمه میکردم:"رفتن همیشه اختیاری نیست،آدم یه جاهایی رو مجبوره..."جلوی آیینه که رسیدم متوجه شدم که مدام و ناخودآگاه دارم این شعرو میخونم و این شعر همیشه برای من فقط یه معنا داشتو اونهم زندگی دونفر که میتونم ادعا کنم بیشتر از خودشون براشون اشک ریختمو غرق زندگی اسطوره ایو بیهمتاشون شدم.دونفری که ...

(با گریه گم میشم تو مهمونا...دیدی یه جاهایی رو مجبوری!)

رفتم سر خوندن امتحان شنبه و نوشتن پروپوزالو...آهنگ آشنای KENY G یعنی زنگ گوشیم...بدون لحظه ای مکث با دیدن اسمش تلفن رو جواب دادم.مثله اکثر اوقات صدای شادو خندون و مثل اکثر اوقات بعد از احوالپرسی و شوخی گفت:یه خبر...

(امروز اگه از من جدا باشی دلواپس فردای تو نیستم...)

اشک میریختم ولی میدونستم نباید تو روی خودم بیارم:- مبارکه...

(ای کاش بفهمی که برای تو آرزوهای بهتری دارم...)

-با طعنه گفت:آره،خیلی....

(باور کن این روزا به غیر از من چیزی تو رویاهات اضافی نیست/باید با قرصام مهربون تر شم بعد از تو روزی دوتا کافی نیست)

بحثو عوض کردم ولی کی میتونست حال منو اونو عوض کنه؟!

(اشکاتو کی میشمره وقتی که دستای من از گونه هات دوره؟)

سکوت اون؛هق هق من...

-بعد باهم حرف میزنیم

-خدا...فظ...

 

مثل همه ی عشقای اسطوره ای پایان این رومانس،به هم نرسیدن بود.

>>گفت خیلی عوض شدی به غیر از مراسم امروز، عوض شدنت هم مبارک باشه.دقت کردی اسم هردوتون توی عشقای اسطوره ای هست (تو و نفر سومو میگم)فقط تو هیچ داستانی این دوتا اسم باهم نیومده.امیدوارم داستانهای عشقی شخصیتاشونو بد چیده باشن و انتخاب شما درست باشه...با تمام وجود برای هر چهارتاتون آرزوی خوشبختی میکنم.با تمام وجود...و متاسفانه با تمام وجود برای هر دوتون آرزوی فراموشی...حتی اگه احتیاج به یه حادثه باشه،شاید هم حادثه همین امشب بود...

میدونم خیلی وقته حرف دلت اینه:

 

اشکاتو کی میشمره وقتی که دستای من از گونه هات دوره

رفتن همیشه اختیاری نیست آدم یه جاهایی رو مجبوره/


فک کن همیشه مال من باشی،دنیا مگه ازین زیباترم میشه؟

تو خیلی چیزا رو نمیفهمی،من خیلی حرفا رو سرم میشه/


امروز اگه از من جدا باشی دلواپس فردای تو نیستم

دنیات شبیه روزگارم نیست،من مرد رویاهای تو نیستم/


میرم با این که عاشقت هستم،با این که چشمای تری دارم

ای کاش بفهمی که برای تو آرزوهای بهتری دارم/


خندت تو خونه م جا نمیگیره،سهم تو خورشیده نه خاموشی

من عاشقانه میگذرم از تو،گاهی چه دلچسبه فراموشی/


باور کن این روزا به غیر از من چیزی تو رویاهات اضافی نیست

باید با قرصام مهربون تر شم،بعد از تو روزی دوتا کافی نیست/


ما قول دادیم مال هم باشیم،ما قول دادیم اینو میدونم

با گریه میگی مرده و قولش،نامردمو قولم رو میشکونم/


مثل فرشته ها شدی امشب تو این لباس روشن توری

با گریه گم میشم تو مهمونا،دیدی یه جاهایی رو مجبوری/


خندت تو خونه م جا نمیگیره،سهم تو خورشیده نه خاموشی

من عاشقانه میگذرم از تو،گاهی چه دلچسبه فراموشی/


باور کن این روزا به غیر از من چیزی تو رویاهات اضافی نیست

باید با قرصام مهربون تر شم،بعد از تو روزی دوتا کافی نیست/


اشکاتو کی میشمره وقتی که دستای من از گونه هات دوره

رفتن همیشه اختیاری نیست آدم یه جاهایی رو مجبوره/


فک کن همیشه مال من باشی،دنیا مگه ازین زیباترم میشه؟

تو خیلی چیزا رو نمیفهمی،من خیلی حرفا رو سرم میشه/


(حالا حتی رضا یزدانی هم با هقهق آهنگو تموم میکنه)

(این بار با نقطه و نه علامت سوال ) :


پایان یک رومانس.


پ.ن:

اون بار هم گفتم:

میدونم دیگه نمیشه حتی یه پلک با من باشی اما

ازت تصویر میگیرم که رویای یه قرنم شی

و

دارم یه قصه میسازم از این تنهایی بی تو...

[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 22:43 ] [ شیما ]

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 23:9 ] [ شیما ]

سلام.

اول عذر خواهی بابت غیبت طولانی مدتم.

دوم :یکی از کتاب هایی که فوق العاده مورد علاقه ی منه کتاب قابوس نامه ست.واقعا" درس زندگیه.این پست خلاصه ای از باب سی ام این کتابه...


قابوس گويد اى فرزند :

ــ اگر كسى گناهى مى‌كند او را فورا" مستوجب مجازات مدان، بلكه او را در قلبت ببخش زيرا كه آدمى است و اولين گناه را حضرت آدم مرتكب شد.

ــ هيچكس را بيهوده مجازات مكن تا بى‌گناه، مكافات نبينى.

ــ به آسانى و براى هرچيزى خشمناك مشو.

ــ در موقع عصبانيت به فرو دادن خشم عادت كن.

ــ اگر گناهكارى از تو عفو خواست، ببخش. زيرا تا گناهكار و گناه نباشد گوهر بخشش جلوه‌گر نخواهد شد.

ــ اگر كسى را بخشيدى ديگر او را سرزنش مكن، كه بخشش را بى‌ارزش مى‌كنى.

ــ گناهى مكن تا عفو طلب نكنى.

ــ اگر اشتباهى كردى شهامت عذرخواهى داشته باش تا مشكل حل شود.

ــ اگر كسى گناه كرد حد مجازات را رعايت كن و تا مى‌توانى كمترين حدّ را در نظر بگير كه شخصى كريم باشى.

ــ اگر كسى از تو خواهشى كرد سعى كن تا آنجا كه مى‌توانى خواسته‌ى او را برآورده كنى چون تا در تو رحمتى نبيند درخواستى نكند.

ــ اگر نيازمند كسى شدى، اوّل ببين اگر او بخشنده است، تقاضاى خودت را با زبانى خوش مطرح كن. ولى وقت‌شناس باش. وقتى دلتنگ، عصبانى و گرسنه است تقاضايت را مطرح مكن.
 

ــ اگر نيازمند كسى شدى كه بدجنس و بخيل است تقاضاى خودت را در وقت مستى از او بخواه كه شايد موافقت كند، اگرچه بعد از هوشيارى پشيمان مى‌شود.



پ.ن:دو عکس بالا متعلق به صحنه ای است بسیار زیبا که در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است. در مقابل پرخاش خرس مادر بچه خرس با نوازش پاسخ مادر را می دهد.

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 23:4 ] [ شیما ]

 

 

چه حقیرند مردمانی که نه جرئت دوست داشتن دارند و نه اراده ی دوست نداشتن.




اگر دل کندن آسان بود ، فرهاد به جای بیستون، دل می کند.

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 19:1 ] [ شیما ]

سلام

بگذریم از این که چقدر دیر به روز کردم.راستش تاحالا چندین پست نیمه کاره نوشتمو ثبتش نکردم.

 

از چند دقیقه ی قبل و تا الان که این مطلبو تایپ میکنم روی پشت بوم بلوک رو به رو یه نفر درحال درد دل بلند با خدا ست:خدایا تو گفتی صبرکن. گفتی موقعیت شناس باش.خدایا تو گفتی هر کاری نکن....

این چند روز چندین نفر که ما میشناسیمشون و آنها ما رو نمیشناسند چندتا کار انجام دادند که مطمئنا" اگه میدونستن ما می فهمیم به هیچ وجه چنین کارهایی رو انجام نمیدادند. به دوستم گفتم بیچاره ....که مارو به اسم هم نمیشناسه و ما چه چیزهایی که ازش میدونیم.

تو دلم گفتم :آدما به خاطر اطرافیانشون خیلی از کارها رو انجام نمیدن اما به خاطر خدا....

خدایا تو گفتی هر کاری رو نکن.

 

خدا دل اون کسی که نیمه شب با خدا درد دل میکرد رو شاد کنه.

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 1:34 ] [ شیما ]
۱-به مناسبت زاد روز احمد شاملو: 

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.

 در من زندانی ستمگری بود ...
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین «نگاه» تو آغاز شدم.

*************************

در نیست ،راه نیست،

شب نیست،ماه نیست،

نه روز و نه آفتاب،

ما بیرون زمان ایستاده ایم!

؟؟؟؟؟

*************************

دردنامه ای از قیصر امین پور:

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی پناه من

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا ؟

درد دوستی کجا؟!

**********************

۲-بدون عنوان هایی از یک بی عنوان:

۱*:

من

تار

جام

حافظ

همه در انتظار...

ساقیا کجایی؟

((عیش بی یار مهیا نشود،یار کجاست؟))

***************************

۲*:

نمازهای واجب،نماز های پنج گانه نیست

شش گانه است

ترس هرروزه از نیامدنت

نماز آیات را بر من واجب کرده

***************************

۳*:

((از بودن و سرودن))

خوشا به حالش

من از چه بسرایم؟

-سرودن از نبودن!!!

**************************

۴*:

I want to know what love is

 نمی دانم که گفت اما شنیدم

بیچاره چقدر بیگانه با عشق

حتی نمیداند

عشق را نمیتوان فهمید

*************************

۵*:

نارسیس من!

من چقدر ساده ام.

امروز شوق سراپایم را گرفت

فکر کردم جای لبانت روی گونه های من است،

بوسیده ای مرا و بیهوش گشته ام....

اما نارسیس من

خودش را دیده بود

از ذوق آیینه را بوسیده بود

**************************


[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 22:7 ] [ شیما ]


خدایا به که واگذارم میکنی؟

به خویشاوندی که از من بِبُرَد یا بیگانه ای که مرا از خود دور کند؟یا به کسانی که خوارم شمرند؟

(من به سوی دیگران دست دراز کنم؟!)در حالی که تو خدای منی.


(دعای عرفه-حسین <سلام خدا بر او باد>)

[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 13:52 ] [ شیما ]

سلام.

چند پست پیش در جواب به یکی از نظرات نوشته بودم:

منو عشقو عاشقی این چه حکایت باشد؟    غالبا" آن قدرم عقل و کفایت باشد

که بسیاری از دوستان انتقاد کردند.

نظر کلی من راجع به این موضوع هم که در همون جواب به نظرات گفته شد و بازهم نقد شد.

گذشت....تا چند روز پیش که برای چندمین بار به کتاب قابوس نامه سر زدم.

این بار تصمیم گرفتم در راستای همون نظرات باب ((در عشق ورزیدن)) رو بنویسم:


((در عشق ورزیدن)):

بدان ای پسر که تا کسی لطیف طبع نبوَد عاشق نشود از آنچه (به این خاطر که)عشق از لطافت طبع خیزد  و هر چه از لطافت خیزد بی شک لطیف بوَد.

نبینی که جوانان بیشتر عاشق شوند از پیران؟از آن که طبع جوانان لطیف تر بوَد از پیران.و نیز هیچ غلیظ طبع و گران جان عاشق نشود از آن که این علتی است که خفیف روحان(سبک روحان و مردم لطیف طبع)را بیشتر افتد.

اما تو جهد کن که تا عاشق نشوی؛ اگر گرانی و اگر لطیف از عاشقی بپرهیز که عاشقی با بلاست.خاصّه به هنگام مفلسی ،که هر مفلسی که عاشقی ورزد معاینه(آشکارا)در خون خویش سعی کرده باشد خاصّه که پیر باشد که پیر را جز به سیم (پول)غرض حاصل نشود.چنان که من گویم:

بی سیم ، بُدم بر من از این آمد درد

وز بی سیمی بماندم از روی تو فرد1*

دارم مَثَلی به حال خویش اندر خَورد

بی سیم   ز بازار   تهی  آمد    مرد


پس اگر به اتفاق تو را وقتی به روزگار باکسی وقت خوش گردد تو معین دل خود مباش(تو از میل دل خود پیروی مکن)و پیوسته طبع را عشق باختن میاموز و دائم متابع شهوت مباش که این نه کار خردمندان باشد.از آنچه مردم یا در وصال باشد یا در فراق.بدان که یک ساله راحت وصال به یک ساعته رنج فراق نه ارزد (نمی ارزد)که سر تا سر عاشقی رنج است و درد دل و محنت،که هرجند دردی خوش است اما اگر در فراق با شی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوقه از دل تو خبر دارد خود از ناز خیره و خوی بد او خوشی وصال ندانی(!).

پس اگر وصالی بوَد که بعد از آن فراقی خواهد بود آن وصال خود از فراق بتر(بدتر )بوَد.

و اگر به مثل آن معشوقه ی تو فرشته ی مقرب است به هیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی که پیوسته در مَساوی ِ تو باشند و در نکوهش معشوق تو ،از آن که عادت خلق چنین رفته است.

پس خویشتن را نگه دار و از عاشقی بپرهیز.2* که بی خودان (مردم بی اراده)از عاشقی پرهیز نتوانند کرد.از آنچه ممکن نگردد که به یک دیدار کسی بر کسی عاشق شود.3* نخست چشم بیند،آنگه دل پسندد.

چون دل را پسند اوفتد ، طبع بدو مایل شود.چون طبع مایل گشت ،آنگاه دل متقاضی (خواهان)دیدار او باشد.

(داستان اینجاست که:)

اگر تو شهوت خویش در امر دل کنی و متابع شهوت دل گردانی باز تدبیر آن کنی که یک بار دیگر او را ببینی ،چون دیدار دوباره شود میل طبع بدو نیز دوباره شود و هوای دل غالب تر گردد پس قصد دیدار سوم کنی.چون سوم بار دیدی و در حدیث آمدی (به گفتگو پرداختی)،سخن گفتی و جوابی شنیدی ،خر رفت و رسن برد(حکایت از کاری که از دست رفته و چاره ای ندارد)پس از آن اگر خواهی که خویشتن را نگاه داری نتوانی که کار از دست تو در گذشته بوَد.هرچه روز بوَد عشق بر تو زیادت بوَد به ضرورت تو را متابع دل می باید بود.اما اگر به دیدار اول خویشتن نگاه داری ،جون دل تقاضا کند خرد را بر دل موکّل کنی تا بیش نام ِ وی نبرد،و خویشتن را به چیز دیگری مشغول همی داری، و چشم از دیدار وی بر بندی که همه رنج یک هفته بوَد بیش یاد نیاید،(بیشتر از یک هفته طول نمی کشد)،زود خویشتن را از بلا بتوانی رهانیدن.ولکن این چنین کردن نه کار هر کسی باشد،مردی باید با عقلی تمام که این علت را مداوا تواند کردن.از آنچه عشق علتی است چنان که محمد بن زکریا گوید که سبب علت عشق و دارویِ عشق چون روزه داشتن،پیوسته بود، و بار گران کشیدن ،و سفر دراز کردن، و دائم خویشتن را در رنج داشتن ، و آنچه بدینها مانَد.

اما اگر کسی را دوست داری که تو را از دیدار و خدمت او راحتی بوَد روا دارم،چنان که شیخ ابو سعید ابوالخیر (رحمت خدا بر او باد)گفته است:((آدمی از چهار چیز ناگزیر بوَد:اول نانی،دوم خلقانی(جمع خَلَق به معنی کهنه است که در فارسی به معنی مفرد به کار می رود)و سوم ویرانی و چهارم جانانی ))،

(معنی سخن ابو سعید:آدمی به غذا و جامه و مسکن و همسر نیازمند است)

هر کس بر حد و اندا زه ی او از روی(راه) حلال.

اما دوستی دیگر است و عاشقی دیگر.در عاشقی کس را وقت خوش نبوَد،هر چند آن مرد گوید:

این آتش عشق تو خوش است ای دلکش

هر گز دیدی  آتش  سوزنده ی  خَوش

و بدان که در دوستی مردم همیشه وقتی خَوش بود و در عاشقی دائم اندر محنت بوَد.اگر به جوانی عشق ورزی آخر عذری بوَد هر کس که بنگرد و بداند معذور دارد گوید که جوان است .جهد کن تا به پیری عاشق نشوی که پیر را هیچ عذری نباشد.

اکنن ای پسر هرچند که این قصه بگفتم اگر تو را اتفاق عشق اوفتد دانم که بر قول من کار نکنی(میدانم که اگر عاشق شوی به حرف من عمل نمیکنی) که خود پیران به سر بیتی همی گویم اندر حال عشق:


هر آدمی که حیّ و ناطق باشد

باید که چو عذرا و چو وامق باشد


هر کو نه چنین بود منافق باشد

موءمن نبود که او نه عاشق باشد


هر چند که من چنین گفته ام تو بر این دوبیتی کار مکن ،جهد کن تا عاشق نشوی.اگر کسی را دوست داری باری کسی را دوست دار که به دوستی ارزدمعشوق خود بطلمیوس و افلاطون نباشد ولکن باید که اندک مایه خردی دارد. و نیز دانم که یوسف یعقوب نباشد اما چنان باید که حلاوتی و ملاحتی باشد وی را ، تا زبان مردم بسته باشد و عذر مقبول دارند که مردم را از عیب کردن و عیب جستن یکدیگر چاره نباشد.

هر زمانی وی را میوه مده و هر ساعتی وی را مخوان،و در گوش وی سخن مگوی یعنی که من سود و زیانی همی گویم که مردمان دانند که تو با وی هیچ(چیز)نگفتی.والسلام.


*1:بماندم از روی تو فرد: از روی تو جدا ماندم.

*2:پس خویشتن را نگه دار و از عاشقی بپرهیز(چندین بار در متن تکرار شده:دیدین اشتباه نگفتم:

منو عشقو عاشقی این چه حکایت باشد؟    غالبا" آن قدرم عقل و کفایت باشد

*3:ممکن نگردد که به یک دیدار بر کسی عاشق شود:من کلا" با عشق در یک نگاه همیشه مخالف بودم اما تقریبا" هیچ کس باهام 100%موافق نبود.خدا بیامرزه این عنصرالمعالی رو.

به امید آنکه اگر عاشق شدید آداب عاشقی بدانید...

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 14:0 ] [ شیما ]

<<روانه>>


چه گذشت؟

-زنبوری پر زد؟

-در پهنه ....

-وهم،این سو ،آن سو جویای گلی.

-جویای گلی،آری بی ساقه گلی در پهنه ی خواب

-نوشابه آن‌.. 

- اندوه‌. اندوه نگاه‌: بيداري چشم‌، بي برگي دست‌.

- ني‌. سبدي مي كن‌، سفري در باغ‌.

- باز آمده ام بسيار، و ره آوردم‌: تيناب تهي‌.

- سفري ديگر، اي دوست‌، و به باغي ديگر.

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نيروي هراس‌.


سلام.

با تاخیر

ولادت سهراب سپهری مبارک.....

شعر روانه از جمله اشعاریه که نمیشه بدون تامل،درکش کرد.

شعری که محتاج تفسیره....


جای افروز خالی که نظر بده اما نظر ما:

زنبور:سالک-کسی که ثمره داشتنش مستلزم وجود گل و بهره بردن از اونه.وجود محتاج به گل.

گل:خداوند

بی ساقه گلی:گل به وسیله ی ساقه و ارتباط با خاک رفع نیاز میکند اما این گل نیازی به ساقه ندارد(چون هیچ نیازی ندارد.)

اندوه نگاه بیداری چشم بی برگی دست:شرح حال افرادی که راه درستو پیدا کردند اما کفشهایم کو؟(وسیله ای برای رفتن کم دارند)

سفری دیگر:انتخاب راه درست

نیروی هراس:وادی حیرت*


*:در شرح وادی حیرت آمده است:

بعد ازین وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد ازو گم نیز هم

در این شعر به گم کردن راه (سفر اشتباه)و توحید(بی ساقه گلی) اشاره شده که در وادی حیرت هم این ویژگی ها وجود دارد.


اگه شما هم نظری دارید مشتاق شنیدنم.....

[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 17:26 ] [ شیما ]

او شراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

 

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

 

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در آن تشویش را

 

او به من میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

 

من به او میگویم ای نا آشنا

بگذر از من ، من تو را بیگانه ام

فروغ فرخزاد-خدایش بیامرزاد


سلام.

من خیلی شعرهای فروغو دوس ندارم چون بیش از حد تیره هستن.

اما این شعر......

محض دل دخترایی که تا این شعرو خوندن شدیدا" با شاعر موافق بودن.محض دل دخترایی که زیاده تعدادشون.....

خیلی دوس ندارم نقطه ضعف هم جنسامو بگم اما به نظر من و اکثر دخترایی که به عقلشون بیشتر از احساسشون بها میدن دخترا به خاطر احساساتشون واقعیتها رو نمیبینن.(می خواستم یه لفظ دیگه به کار ببرم گفتم دخترا بیچارم میکنن.)

راستش نمیدونم که شعرو کامل نوشتم یا نه.آخه عادت دارم وقتی شعرهارو میخونم اون قسمتهایی که دوسشون ندارمو حذف میکنم و بعد یادداشت میکنم.این شعرم خیلی وقت پیش تو حافظه ی گوشیم نوشتم.امیدوارم خیلی حذفیات نداشته باشه.


پ.ن:لطفا" دعوای جنسیتی راه نیفته....
[ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 20:0 ] [ شیما ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

سلام.
این وبلاگ شما را به تفکر دعوت می کنه.
اکثر آدما لحظه مرگ عمر دوباره میخوان .پس اون طوری که میخواستن زندگی نکردن،به چیزی که باید نرسیدن.

پس ماباید چطوری زندگی کنیم؟به چی فکر کنیم؟ به چی برسیم؟

میخوام راجع به این فکر کنیم.

تفکر راجع به هدف،عرفان،هنجار ها یا واقعیت های اجتماعی و هر موضوعی که ارزش فکر کردن داشته باشه.
از اونجایی که من دانشجوی روانشناسی هستم بعید نیست که در این وبلاگ مطالب روانشناسی هم ببینید.
خیلی خوشحال میشم که اگر دغدغه ای دارید یا داشتید و به خاطر روزمرگی فراموشش کردید با ما در میون بذارید تا ما هم در تفکر شما سهیم باشیم و هردوطرف نکاتی که به ذهنشون میرسه باهم در میون بذارن.
امکانات وب